صبح که از خواب برگشتم
لکه های چرب از گونه ام پریده
بود
لکه های شهرازپاهایم
کلمه پنجره نبود
خشت است
کلمه به کلمه
به کلمات می چسباندم
به سطر به صفحه
من آنقدر پوستم را می تکانم
تکیده می شوم
به سطر به آیینه باز می گردم
و بازی می کنم خود را
قاتلی که منم
آب از خون شسته می شود
تو آیینه می سازی از استخوانم
من دشنه می سازم از استخوانت
غلاف می شوم در تو
در صبحی که از خواب برنگشتم
|
+| نوشته شده توسط
علی رضا فرزانه در دوشنبه 1 آذر1389
|