تبليغاتX
خاطره کفش ها
 
 

همه را از سر انگشتانشان می شناسم

جای چشم ها خالی بود

در امتداد بوسه ها رفتم

آفتاب نبود

گل نبود

دریا نبود

تنها ساحلی دور افتاده دیدم

ببری خسته

با دهانی بی دندان

و چند قطره خون که در پنجه هایش به خواب رفته بود. 

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در چهارشنبه 24 فروردین1390  |
 

درآیینه ها دست تکان دهی

 همراهی ات می کنند

اما برایشان فرق نمی کند

سلام

خداحافظ.

 

پرنده ای که ازچشمان مادرم چکید

دهانم شورشد.

 

راستی چراسحربه اتاق من نمی آید؟

 

آیینه

مادر

سحر

ومن

اضلاع اتاقی بی زیرورو.

 

نمی دانستم وقتی درآیینه ها دست تکان می دهم

ازآیینه ها تکانده می شوم.

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در شنبه 23 بهمن1389  |
 

 

صبح که از خواب برگشتم

لکه های چرب از گونه ام پریده بود

لکه های شهرازپاهایم


کلمه پنجره نبود

خشت است

کلمه به کلمه

به کلمات می چسباندم

به سطر به صفحه


من آنقدر پوستم را می تکانم

تکیده می شوم

به سطر به آیینه باز می گردم

و بازی می کنم خود را


قاتلی که منم

آب از خون شسته می شود


تو آیینه می سازی از استخوانم

من دشنه می سازم از استخوانت

غلاف می شوم در تو

در صبحی که از خواب برنگشتم


|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در دوشنبه 1 آذر1389  |
 
 
بالا