همه را از سر انگشتانشان می شناسم

جای چشم ها خالی بود

در امتداد بوسه ها رفتم

آفتاب نبود

گل نبود

دریا نبود

تنها ساحلی دور افتاده دیدم

ببری خسته

با دهانی بی دندان

و چند قطره خون که در پنجه هایش به خواب رفته بود.