سکوت که می کردی

می پنداشتم لب نداری

نزدیک تر که آمدم

چشم نداشتی

همه اتفاق با سه نخ سیگار آغاز شد

دو نخ برای تو

یک نخ برای من

مثلث شدیم

تو مرا دایره می خواستی

من چند ضلعی بودم

هیس

 

همه را از سر انگشتانشان می شناسم

جای چشم ها خالی بود

در امتداد بوسه ها رفتم

آفتاب نبود

گل نبود

دریا نبود

تنها ساحلی دور افتاده دیدم

ببری خسته

با دهانی بی دندان

و چند قطره خون که در پنجه هایش به خواب رفته بود. 

 

درآیینه ها دست تکان دهی

 همراهی ات می کنند

اما برایشان فرق نمی کند

سلام

خداحافظ.

 

پرنده ای که ازچشمان مادرم چکید

دهانم شورشد.

 

راستی چراسحربه اتاق من نمی آید؟

 

آیینه

مادر

سحر

ومن

اضلاع اتاقی بی زیرورو.

 

نمی دانستم وقتی درآیینه ها دست تکان می دهم

ازآیینه ها تکانده می شوم.

 

 

صبح که از خواب برگشتم

لکه های چرب از گونه ام پریده بود

لکه های شهرازپاهایم


کلمه پنجره نبود

خشت است

کلمه به کلمه

به کلمات می چسباندم

به سطر به صفحه


من آنقدر پوستم را می تکانم

تکیده می شوم

به سطر به آیینه باز می گردم

و بازی می کنم خود را


قاتلی که منم

آب از خون شسته می شود


تو آیینه می سازی از استخوانم

من دشنه می سازم از استخوانت

غلاف می شوم در تو

در صبحی که از خواب برنگشتم


سی نخ سیگار خاکستریم کشید

اینجوری که نمی شود

باید حرف بزنم کلمه بمیرد

ونسبتم با تو باد خود گم نشود


من این حرف ها را می زنم

آنفدر می زنم تا حرف بزنند

با چند نقطه متنی شدم که منم ؟


لعنت بر تو!



ازفکری که بی کار می شوم

بی کار فکری دیگرم

ودیگران در من به فکر دیگران من اند

تخمه می شکنند در دهان یکدیگر

پر ریشه می شوند با شاخه هایی چند تایی

گاهی شکوفه می دهند

و پروانه ای لانه می کند در سلول هایش

و گاه خوابی ریشه هایم را می جود

و در تصاویری پراکنده می شوند

از فکری که بی کار می شوم

در کار فکری دیگرم. 

 

یک دستمال کوچک جیبی

با چند قطره درشت اشک

در ناخودآگاه یک صندلی

پنجه های یک ببر

بر گردن خمیده یک عصا

کلاهش را

 نمی دانم چه کرده بودند!

 

  کلماتی بی حروف 

در دودهایی کمی سیاه و خاکستری 

پشت پرده

پراکنده می شدند

و مرد خیره به آجرنماهای قرمز

شب را می دید که همه جا پهن می شود

ناگهان

صدایی قلبش را ترکاند

خون به لب های قالی رسید

اتاق جنگل شد پر از آواز دانه ها .

تو را از کلمه می بافم

و در دهانی بی دندان شست و شویت می دهم

آویزانت می کنم

بر رگی گشوده از قلب به مغزم

کارد را از گلویم بردار

شالی که برایت بافته ام

بیشتر خوشحالت می کند.


بالاخره توت فرنگی ها سرخ شدند

«اول ماهي بود كه توت فرنگي ها سرخ مي شن .يه بچه ي تخس و عوضي به دنيا اومد. هميشه از اين اتفاق ها رخ مي ده. يه بچه ي تخس و عوضي كجا جاشه؟ كي مي دونه؟ شايد اولين جا كه به ذهنت بياد خيابون هاي كثيفه كه داره ... هي ... داره از يه ماشين چيز مي دزده. اين تازه اول ماهيه كه توت فرنگي ها سرخ مي شن.»

-از متن کتابِ ماهی که توت فرنگی ها سرخ می شوند نوشته ی بهاءالدین مرشدی، نشر چشمه، اسفند ۱۳۸۸، چاپ اول، ۱۸۰۰ تومان-

 

تهران، خیابان کریم خان زند، نبش میرزای شیرازی، شماره ی ۱۰۷،

تلفن: ۸۸۹۰۷۷۶۶

مجموعه داستان ماهی که توت فرنگی ها سرخ می شوند شامل دوازده داستان کوتاه است که بین سال های ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۵ نوشته شده است. این کتاب پس از سه سال مجوز نشر گرفت. بهاءالدین مرشدی نویسنده ی این داستان ها از سال ۱۳۷۶ وارد دنیای نویسندگی شد. وی فارغ التحصیل ادبیات نمایشی است.

مطالعه ی این کتاب را به دوستان ادبیات و داستان پیشنهاد می کنم.

 

هر لحظه

 

واژه ای درونم پژمرده می شود

 

حرف بزن دریا!

 

کلافه ام.

 

خوشا به حال گوش ماهی ها

 

که همیشه بر لبان تو اند.

 

نظرات و نقد دوستان عزیز

کیوان اصلاح پذیر

 

شاعر به زیبایی هرچه تمامتر دلیل کلافگی خود را پنهان میکند تا در بخش دوم شعر با نشاندن دریا به جای یار و ماهی به جای خود آن را آشکار کند . رابطه ی ماهی (من سخنگو) با دریا ( توی شنونده ) بسیار دقیق و زیباست . دریا بر ماهی محاط است و حرف های او را نه از لب به گوش که در هماغوشی درک میکند .

 

 

 پرستو ارسطو

 

شعر به خوبی وزیبایی استحاله پذيری درون خسته و بیقرارشاعر را
در بازی ماهو ی با كلمات و مفاهيمی چون واژه ،پژمردن ،دریا، کلافه ،و گوش
نمایش داده علی فرزانه شاعری است که در اشعارش بیشتر با شعور شعری شعر میسازد تا باشور درونش .مضمون اشتیاق و التهاب در عشق در این شعر در وستعی آبی وزلال تجسین بر انگیز است.


 

مهدی حسین زاده

 

شعر با همه کوتاهی ، حرف خود را می زند و آن بار حسرتی که شاعر در خود حمل می کند را به نحوی زیبا جایگزین دریا و گوش ماهی کرده است بدون یک حرف اضافه:

سکوت شاعر و واژه در برابر خروش دریا و گوش ماهی ها

 

لیلا کردبچه

 

هر لحظه



واژه ای درونم پژمرده می شود


کاش به جای این دو سطر تصویری می آوردید که کلافه بودن شاعر از سکوت را نشان دهد .
و پیشنهاد دیگرم این است که حرف را همراه یای وحدت بیاورید :
حرفی بزن دریا .

 

 

مسلم ناظمی

 

سلام! شعر خوبی است اما به نظرم جمله کلافه ام می توانست حذف شود. تصویر گوش ماهی برلب دریا ایهام بسیار زیبایی داشت.

 

 

نگاه کن

لبخند بزن

این گونه تو را دوست دارم !

 

دستهام می گشایم

این گونه مرا دوست داشتی !

۱-

نوری

از شکاف در

دزدیده نگاه می کند

هم آغوشی دو تن

که بر هم ساییده می شوند .

 

۲-

تو را از هر چشم که نگاه می کنم زیبایی

شبیه چیزی نیستی

اما، چقدر

هواپیما

آفتاب

و

گل

شبیه تواند .

 

 

نظرات عزیزان و دوستان گرامی:

 

کیوان اصلاح پذیر

این تشبیه عجیبی است و عجیب تر آن است که بخواهیم ارتباط این تشبیه را با یار دریابیم . مشبه در شعر غایب است و ما او را از پنجره کوچک هواپیما می بینیم . از آن بالا همه چیز کوچک اما بی نقص است . مزرعه ها و شهرها از بالا مثل کارت پستال هستند و زشتی ها و نقص ها دیده نمی شوند .

پرستو ارسطو

درآمیزش عناصر شعری در هم فقط جنبه فیزیکی و جسمی را نمیتوان دال بر متناسب یا غیر متناسب بودن آنهادانست چنانچه می بینیم درچنین ارتباطی باکیفیت های مادی (فلز و گیاه )شعر باحسی بسیار زیبا عاشقانه به ارگاسم رسیده!
هردو شعر بسیار بکر و گیرا بودند
دست مریزاد

با درود و احترام

عاطفه صرفه جو

سلام


" گل " بهترین گزینه بود برای ارتباط دادن زیبایی در سطر اول که صفتی برای معشوق این شعر به حساب می آید. این معشوق همه چیز دارد . از هواپیما که پرنده ای آهنین بال است و اینجا به عنوان نماد سفر آن هم به شکلی مدرن نشسته در سطر تا آفتاب که داغ است و می رویاند بی هیچ توقعی تا گل که زیبایی رخسار یار است. این همه در چند کلمه زیبا و و موجز بیان شد. و مهمتر از روساخت شعر اندیشه ی زیر بنایی شعر است که با پیچشی دایره وار برمی گردیم به ابتدای شعر به اینکه شبیه نیستی به هیچ چیز و این شباهت به همه چیز خود شباهتی را در دل دارد. در ثانی شاعر از بی جان و جاندار ! اشیائ و گیاه بهترین کار کرد را کشیده.بدرود تا شعری تازه تر از شما.

صادق داداکریمی

سلام
ممنون از حضور و نقد خوب و به جا
و در مورد شعر شما بزرگوار
هواپیما و آفتاب،هر دو مسافر اند،پس اگر مخاطب را به حال خود رها کرد که خودش به این کشف برسد به گمانم بهتر است...(با خانم رضایی موافقم)
سفر در ذات هواپیما و آفتاب است(یکی شکلی مدرن و واقعی دارد و دیگری شکلی سنتی،کهنه و حقیقی_که تقابل این دو با پارادوکس یاد شده بسیار زیبا است)
اما گل:رابطه ی گل با دیگر کلید های شعر بسیار دور است،اگرچه بادیدی عمیق تر می توان گل را هم مسافر به حساب اورد(البته گلبرگ به گمانم بهتر است)
شاعر با تشبیه عناصری چون هواپیما و آفتاب (و گل) معشوق را بی نهایت بالا برده.
متشکرم

چشمانت جشن شادمانی است

و بوسه هایت ترنم باران

کبوتران

به شوق خنده های تو

در طواف شانه هایت پر می گشایند .

 

 

 

عکسی

سه  در  چهار

برای تو می فرستم

اگر روزی مفقود شدم

برای روزنامه ها پست کن

پیدا می شوم

اگر

کسی مرا گم نکرده باشد

اندکی مکث

اینجا مکبث ایستاده است

شبیه خنجری در زمین

و در انتهای سایه اش دو کبوتر هم رنگ در نوازش

و  من در ضلع دیگر این تصویر نشسته ام

بیا

تو هم بیا

فکر میکنی

 در جشن یا سوگواری 

چه حادثه ای هستیم ؟ 

 

 
 
من واژه واژه گریه می کنم

و تو حرف به حرف سکوت می کنی .

گریه ها دریا می شود

و حرف ها قایق.

 

اینجا،سکوت انتقام می گیرد

و دریا تنهایت می گذارد.

 
 

هنوز آن کلمات بی حروف

در متن روزها

شبها

نیامده است

وگرنه برایت می نوشتم روزگارم چگونه است

اما،می دانم نه شبیه شعر  است

و نه هیاهوی توی خیابانها

شاید شبیه لبان توست

که بی کلام باز می شود

شبیه چشمانت که بی خواب بسته می شود

هستی همواره خاموش است

و کلام ما سکوت جهان را نمی شکند


ناگزیریم

 از وابستگی به  چیزی که ما را  پیش ببرد

چشمانت را که بسته باشی

 

تمام روزها

 

تعطیل است

آیینه ساکت است

و من

 تکه تکه

از سلول های تنم می چکم

آبم؟

خاکم؟

آتشم؟

بادم؟

تنها کلمه ای هستم برای خودم

کلمه ای برای دهان تو...... ،شاید !.

آیینه شکسته است .

 

۱-

سایه ای

در سکوت باد

می لرزد .

 

۲-

هر واژه ای

در دهان تو

آب می شود .

 

۳-

لبخند

فرصتی کوتاه

برای نمایش دندان ها .

 

۴-

 ریشه های در ختان

مویرگان زمین .


اطرافم را می بینم

دیواری که با آجرهایی قهوه ای است

لوستری که خود را به نور آویخته است

و ازدحام آدم های خالی  پشت میز .

صدا ها را می شنوم

کودکی که گریه می کند

پستانی که چکه می کند در دهان مرد

و قورباغه ای که آن دورتر

آهسته

فکر می کند .

 

مدام حرف می زدم

تا از رگ های بریده ات

خون نیاید

باور داشتم که با واژه ها هم

می شود مرگ را معطل کرد

اما

زمین سرخ می شد

و من ایمانم را از کلمات

پس می گرفتم.

 

 

I was continuously talking

so that

your cut vessels don’t bleed

I did believe one might

detain the death

even by words

earth

however,

was getting red

and I

was recanting my faith

in the words

 

شعر: علی رضا فرزانه

ترجمه از فارسی به انگلیسی :دکتر میثم بادامچیان

و خانم دکتر دوریم کاباسکال

 

حالا که دارم می فهمم

لذتت می برم

پس بگذار تا بخوانمت 

بی حوصلگی نکن

می خواهی ،روبرویم بایست

دوست داری ، کنارم بنشین

 پنهان نشو

منظورم در پیراهنت نیست

مقصودم در سایه ات هست!

هی دور می شوی از آفتاب و

 طفره می روی از حرف زدن

هر چه قدر  عاشقت باشم

 سایه را نمی توان شناخت

چشمان سایه را نمی توان دید !

لبانت را نمی شود بوسید

دستان سایه بی حس است

نمی شود فهمید

سرد است

گرم است!

 

پنهان شدن پیدا شدن نیست

گم شدن است

 

تازه دارم تمرین می کنم

 با چشمانی باز بخوابم

تا تو را گم نکنم

با دستانی بسته

تا

 کسی به خوابم نیاید

به آغوشم !

 

آه

 

دوباره شاعر شدم

شعر گفتم

تو را گم کردم!

نشسته ام رودرروی دری باز

و پنجره ای لب شکسته

پای چپم بر زانوی پای راست

چانه ام فرو رفته در سینه

انگشتان خمیده راستم

بر شانه ی  صندلی ای  چوبی

یادی از یاد رفته

و دست چپم معلق در باد .

 

ایستاده ام

و روشنم

اضطرابی نیست

سخنی نیست

و مقاومتی    حتا .

دریایی که همیشه آشغته بود

اکنون

در چشمانم به خواب رفته است     نمناک .

 

ماه خاموش است .

 

 

اتفاق می افتم

در صفی طولانی

در ایستگاه خط واحد شهر

در خط سیاه دور یک چشم

در خطوط ظریف یک دست

در طول کوتاه یک صدا

اتفاق می افتم

در سلام یک اشتباهی

در اشتباه یک خداحافظی

اتفاق می افتم

در کفش و پیراهنی که مال من نیست

در نام و نگاهی که برای من نیست

اتفاق می افتم

در پیشخوان روزنامه فروشی

در خیابان و فروشگاه

پشت فنجانی نیمه پر

با اینهمه هیچ اتفاقی در من نمی افتد

همینطور زل زده ام

به چراغی با نوری ضعیف به رنگ آبی

تصویر تو روبروی من است

که هی به کودکیت برمی گردد

با موهایی بلند

گونه ای سوخته

و سرت را که به چپ خم کرده ای

و من مدام سیگار می کشم

و تمام حرف هایی که باید با تو می گفتم

دود می شوند

ریه هام از این همه کلمات نا گفته چرکین شده اند

می ترسم سرطان سکوت بگیرم

و بمیرم در  همین بغض .

دوست داشتم با تو بگویم

تمام حرف هایی که فقط با تو می شود گفت

اما ، اصلن چه فایده

تو که نمی شنوی

و بیهوده گی ذهنم را می خراشد

و از لای ناخن هایم خون می آید

حق تو بود

حق من

تا تمام حرف هایی که با هم

و در کنار هم

و گاه در لجاجت و شوخی هامان پیش می آمد

بگوییم و بشنویم

اما حالا که تو دوری و من تنها

تو تنهایی و من بی صدا

با همین کلمات می نویسم

و شعر و بغض و زندگی هی تکرار می شوند

و دود های خاکستری لحظه ها

فنجان های سرد نیمه پر

هی اتفاق می افتند

و با همین اتفاق های ساده

شب و روز از پی هم می آیند

تمام می شوند

و باز آغاز می شود

حرف هایی که تمام نمی شود

خلاصه نمی شود

نه با هیچ کسی

و نه در هیچ جایی . 

 

نازنین

رفتن به آسمان

نردبان نمی خواهد

نردبان را باید خواباند روی زمین

وگرنه قطار از رفتن می ایستد .

 

من گریه می کردم

و دلهره ی چشمان تو را می شستم

اما

تو اصلن نخندیدی .

 

 

درهای بسته

لذت بخش است

پنجره را می بندم

پرده را می کشم 

لامپ ها را خاموش می کنم 

و اتاق را به دودهای سیاه و کمی خاکستری پیپ

تاریک می کنم

کتاب ها را روی هم می گذارم

و بر بلندای آنها می ایستم

در انتظار کلمه ای

شعری

تا خود را به آن بتکانم

انتظار ،انتظار.....

اما ، اتفاقی ،اتفاق نمی افتد

از کتاب ها سقوط می کنم

چراغ ها را روشن می کنم

پرده را کنا ر می کشم

پنجره را می گشایم

دستم را می تکانم

چیزی درونم جا مانده است

نگاهم را در آسمان فرو می کنم

و گردنم را در حلقه ی ماه حلقه آویز

گاهی می شود خود را به روشنایی آویخت

به خیالی دور