من واژه واژه گریه می کنم

و تو حرف به حرف سکوت می کنی .

گریه ها دریا می شود

و حرف ها قایق.

 

اینجا،سکوت انتقام می گیرد

و دریا تنهایت می گذارد.

تکرارم کن :

به سلام

به آفتاب

به علف های سبز .

و صدایم کن :

به باد

به آتش

به هر نامی که تو دوست می داری .

مدام  حرف می زدم

که از یادم بروی

سکوت می کنی در خاطرت بمانم!؟

 

حرفها

تبخیر خون در رگهای من است.

سر بریده ام
 
هر واژه ای
 
که در امتداد عشق تو نبود
 
فردا
 
به حکم قتل واژه گان
 
سر به دار می شوم.

دیروز

باتو

تعریف می شدم

امروز

خود را برای تو

تعریف می کنم

پژواک سایه هایی از دور می شنید

و، وقت را می دید

که در خطوط انگشتانش پیر می شوند.

 

هیچ کس در باد قدم نمی زد

هیچ کسی در باد قدم نمی زند

سکوت در بافت های ریز و درشت

قالی نقش می بست

خیابان ها هوسناک است

جایی برای پرسه زدن

وتجربه اتفاق های بزرگ.

خیابان ها را دوست دارم

خبری از بن بست کوچه ها نیست

و انگشت های اشاره

کی .......فلانی

کی.......چنانی.

خیابان ها را،اما...

انگار، انتهای هر روز

انتهای تمام خیابان ها خاکستری است.

خیابان ها را دوست دارم

تعبیر خواب های کسانی است

که بزرگ فکر کرده اند 

 

 

یک کلمه بودی

و در من به کلمه ها تبدیل شدی

آیا

دانه ای هستم در تو

درختی حتا،نه

جوانه ای شوم!؟

با تو بودن

همان حرف زدن های مدام است

وزیستن همدیگر را .

صدایت را دوست می دارم

وجنس کلامت را

خاموش که می شوی خاموش می شوم.

با تو می توانم

جهان را مانند

یک فنجان قهوه تا آخر بنوشم

حتا تلخ

 حتا سرد

بی آن که تلخ شوم

 بی آن که سرد شوم

و بی تو آفتاب تا ریک است

و آب تشنه.

دستهام به تو داده ام

تو می دانی

بودن ، ناگزیر بزرگ شدن است

و من در خواهش تو بزرگ می شوم

مانند نوزادی که آن قدر بزرگ می شود

برای تولد در جهانی دیگر

چشمهام به تو بخشیده ام

تو می توانی با من فکر کنی

 هرآن چه فکر کردنی است

و من با تو احساس کنم

هر چه احساس شدنی است.

زیستن ، بوسیدن است

گفتن و ناگزیر رفتن.

 

حرف ها را به واژه می کشید

واژه ها را به حرف

نویسنده نیست

شاعر نیست

کودکی دوازده ساله هست

که در گوشه ی یک پیادرو

کفش های عابران را برق می اندازد

ادیسون هم شاگرد اوست.

 

هرکا ری که می کنم

 

به زمین نمی چسبم

 

ازآ سمان هم سالها ست

 

که افتا ده ام با سر

 

به دست ها یی دست می دهم

 

وبا قدم ها یی هم قدم

 

هیچ.......

 

کفش ها یم را لنگه به لنگه

 

به پا می کنم

 

وتوی خیا با ن ها ی شلو غ شهر

 

پرسه می زنم

 

هیچ......

 

فلسفه می خوا نم و

 

 شعر می نویسم

 

هیچ......

 

مدام  خود م را بغل می کنم ورا ه می روم

 

هیچ...... 

 

 

همینطور زل زده ام

به لیوانی بلور، نیمه پر

و یخی که در آن شناور است

و تو

هی تکه تکه

تفسیر می شوی در حرف های من

و من

تکه تکه

تکثیر می شوم در خاطرات تو.

ما

قطره قطره

آب می شویم

در حجم تنگ یک لیوان.

می خواستم تمام راه

با تو باشم

تو خود تمام راه بودی.

...............................

 هر شب

دانه دانه های شانه ات را

به بوی گیسوان تو

می بوسم

۹۹زخم بر لب دارم.

...........................

نگاهت

هی تلنگر برگشت می زند

سلامت می کنم

چقدر نا آشنایی!

هی تو تکرار می شوی

در من

ومن تکرار می شوم در تو

نگرانم

آزرده ی خیال هم شویم.

 

جایی برای نشستن نداشت

شب.......تمام

درکفش های خیسش ایستاده بود

در تنش تنها بود......چنان

که پیراهنش

بی خبر بود......حتا

کلاهی پیشی برسرداشت

درسرچیزی داشت   آیا؟

بند کفش هایش محکم می بست

کفش هایی سنگین به پا داشت     آیا؟

واژه واژه

سطر سطر

حرف می زد

بلند بلند می گفت:    آیا؟

کوچه ها را می رفت

خیابان ها را می رفت

آدم ها را می جست      آیا؟

تنها ،زخمی بود    آیا؟

آیا،  نه

تنها بود.

مدام حرف می زدم

تا از رگ های بریده ات

خون نیاید

باور داشتم که با واژه ها هم

می شود مرگ را معطل کرد

اما

زمین سرخ می شد

و من ایمانم را از کلمات

پس می گرفتم.

.................................................................................

دریا بودم!

ناگهان.....تو آمدی!!

مرگ درونم بزرگ شد

در خود جمع شدم

قطره شدم

و دیگر....هیچ........!!!!!

 

مدام حرف می زدی

من هم گوش میدادم

اما،سهمی برای من

درکلام تو نبود

آدم ، با دیوار هم که حرف می زند

بر او دست می کشد

تکیه می کند

اسمش را صدا می زند

اما،تو

نه....

دیگرنمی خواهم تختی برای خوابت

خوابی برای سرگرمی

ودودهای چند نخ سیگارت باشم

حالا من زنده ام

وبا کلمات خودم نفس می کشم

به نام خودم از خواب بیدار می شوم

فنجانی قهوه می نوشم

بی تفاوت به نقش های ته فنجان

که سرنوشت مرا چه خواهد کشید 

 

 

 

حالا که دارم می فهمم

لذتت می برم

پس بگذار تا بخوانمت

 

بی حوصلگی نکن

می خواهی روبرویم بایست

 

دوست داری ، کنارم بنشین

 پنهان مشو

منظورم در پیراهنت نیست

مقصودم در سایه ات هست!

 

هی دور می شوی از آفتاب و

 طفره می روی از حرف زدن

هر چه قدر هم که عاشقت باشم

باز سایه را نمی توان شناخت

سایه سایه است

 

چشمان سایه را نمی توان دید !

لبانت را نمی شود بوسید

دستان سایه بی حس است

نمی شود فهمید

سرد است

گرم است!

 

پنهان شدن پیدا شدن نیست

گم شدن است

تازه دارم تمرین می کنم

 با چشمانی باز بخوابم

تا تو را گم نکنم

با دستانی بسته

تا

 کسی به خوابم نیاید!

 

دوباره شاعر شدم

شعر گفتم

تو را گم کردم!

         

دیشب گلهای افتاب گردان را

به خواب دیدم

بامداد

پلکهام که تکاندم

اتاق خیس پروانه هابود

شب

درحجم سنگین تاریکی

 فرو می رفت

 وصدایی هوسناک

از رختخواب های خیس

به گوش میرسید

نوک انگشتانم می سوخت

ومن خیره به سایه ام بر دیوار

معصومیت هزار هزار پنجره را

در دودهای خاکستری سیگار

تفسیر می کردم

اتفاق می افتم

در صفی طولانی

در ایستگاه خط واحد شهر

در خط سیاه دور یک چشم

در خطوط ظریف یک دست

در طول کوتاه یک صدا

اتفاق می افتم

در سلام یک اشتباهی

در اشتباه یک خداحافظی

اتفاق می افتم

در کفش و پیراهنی که مال من نیست

در نام و نگاهی که برای من نیست

اتفاق می افتم

در پیشخوان روزنامه فروشی

در خیابان و فروشگاه

پشت فنجانی نیمه پر

با اینهمه هیچ اتفاقی در من نمی افتد

 

چشم از خواب که می گشایی
حرف که می زنی
تنهاترم می کند
و لحظه ها در من
سرخ التهاب می شوند
با اینهمه بغضم را در تن حرفی می شکنم
کفش هایم را به پا می کنم
و رفتن دوباره آغاز می شود
مثل همیشه

 

تمام جهان فراموش می شود
وقتی صدای قلبت را نمی شنوی
نفس کشیدن حتی
دورترین چیزی خواهد بود
که به تو نزدیک است

سایه ها همیشه با تواند
در کنارت بزرگ می شوند
و تو هیچگاه خطوط پیشانی شان را
نخواهی دید

تنها، نوزادانی که گریه می کنند
از مادر متولد می شوند
و ما به همان مقدار که می خندیم
زنده می مانیم

کُروی بودن زمین
به خاطر دست
هایی ست که مُشت شده اند
یا زنانی که هر روز بارور می شوند

 

چشمانش

 

به پایین که افتاد

 

پاهایی را دید

 

که بر سرش

 

قدم میزنند

 

          

 

 

 

وقتی که فکر می کنم نا مت چیست

 

بوی گندم

 

بوی هرزگی خیابان های بزرگ شهر

 

به دماغم می خورد

 

و مسیح برای دو هزارمین بار می لرزد

 

وقتی که فکر می کنم نامت چیست

 

وسوسه می شوم

 

لبانت ببوسم

 

و از تنت بگذرم

 

و من امشب مدام می پرسم

 

نامت چیست

 

 

دعوا یم نمی کنی

 

بگویم :

 

رویا ی تما م سرانگشتا نم

 

نوازش سرا نگشتا ن دست توا ست

 

بگویم:

 

هرشب تورا تنگ درآغو ش می کشم

 

وخیره به چشما نت

 

زمین را دور می زنم

 

جها ن را تفسیرمی کنم

 

بی آ ن که به ذره ا ی تکراربرسم

 

اما

 

همین که پلک می تکا نم

 

ازاین همه تکرار

 

سرم گیج می آ ید

 

وبرزمین می خورم.

 

 

*

 

نا مت پیرا هنی است برا ی کلماتم.

                                    

هرکا ری که می کنم

 

به زمین نمی چسبم

 

ازآ سمان هم سالها ست

 

که افتا ده ام با سر

 

به دست ها یی دست می دهم

 

وبا قدم ها یی هم قدم

 

هیچ.......

 

کفش ها یم را لنگه به لنگه

 

به پا می کنم

 

وتوی خیا با ن ها ی شلو غ شهر

 

پرسه می زنم

 

هیچ......

 

فلسفه می خوا نم و

 

 شعر می نویسم

 

هیچ......

 

مدام  خود م را بغل می کنم ورا ه می روم

 

هیچ...... 

 

 

قطره قطره 
 

توی پیراهنش آب می شد

 

  و تکه تکه

 

  من او را 

 

 گم می کردم

 

هر بار که انگشتانش را می شمرد

  

 یکی کم داشت

 

شب نزدیک می شد

 

  و او هیچ قصه ای برای خوابیدن نداشت

 

مگر خاطره ی کفش هایی که هرگز نپوشیده بود